تبليغاتX
سکوت عشق

سکوت عشق

من برگشتم!

اوه اوه اوه چقد خاک گرفته این وبلاگ!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلام به همه ی دوستای گلم

خیلی خیلی خیلی معذرت بابت این چند وقتی که نبودم واقعا معذرت شرمندتونم

ولی دوباره اومدم و دیگه از این غیبتای طولانی نمیکنم قول قول

آپ بعدی همه رو خبر میکنم.

دوستون دارم.بای بای

راستی یادم رفت بگم میخواستن ببرنمون راهیان نور امسال اجباری کردن رفتن سال دومای دخترو البته اینجوری که بوش میاد فقط همدان اجباریه چون .......

منم اول رضایت ناممو دادم بعد عین ... پشیمون شدم که چرا اینکارو کردم!! سه روزه دوروزش تو راه رفت و برگشت ی روز اونجا همش خستگی میمونه واسه آدم تازه همین چند روز پیش هم امتحانامون تمومیده اصلا حس رفتن نبود.... خلاصه به هر طریقی بود پیچوندم وگرنه الان تو اتوبوس بودم تو راه خوزستان!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:40  توسط sara  | 

بالاخره اومدم

سلام بالاخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم

دیدید بالاخره مدرسه ها شروع شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که امسالو اصلا دوس ندارم کلا جو بچه های امسال یه جور دیگس با اینکه همه بچه ها از پارسال با هم اومدن بالا ولی امسال مثل پارسال نیست.عجیبه آخه انگار بچه ها خودشونم باورشون شده که یه سال بزرگتر شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم خیلی پره آخه این نامردیه اینجا همه چی واسه پسراس اصلا دخترا رو آدم حساب نمیکنن چه برسه به اینکه..... از اولین روزی که رفتم مدرسه و کلاس اول ابتدایی بودم آرزو داشتم یه روز با دوچرخه برم مدرسه اما همتون خوب میدونین اینجا انقدر محدودیت هست که دیگه داره حالم از همه چی بهم میخوره

امسال دیگه واقعا تصمیم گرفتم این کارو بکنم  یه شب به بابام اینا هم گفتم بابام گفت من که مشکلی ندارم ولی فرهنگ بعضی از مردم هنوز انقدری بالا نرفته که ببینن یه دختر دبیرستانی داره با دوچرخه میره مدرسه گفت تو سرتو میندازی پایین راتو میری بعضیا برعکس تو, سرشونو میگیرن بالا و جز اینکه چندتا تیکه بهت بندازن کار دیگه ای از دستشون برنمیاد یا با ماشین میپیچن جلوت یا............وخیلی حرفای دیگه

متنفرم از آدمایی که ................آدمایی که آرزوهای دیگرام براشون کمترین ارزشی نداره و فقط به فکر  دودیقه خوش گذرونی خودشونن

اگه دروغ میگم بیاین بزنین تو دهن من. آره اینجا همه چی دست پسراس

اما من انقدر دیونه م که میخوام روی همشونو کم کنم حالا ببینین

مطمئنم که میتونم اینکارو بکنم

منتظر نظراتون هستم بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 15:50  توسط sara  | 

یکی بود یکی نبود

سلام به همگی ببخشید چند وقتی نبودم.......

راستی سیزدهم همین ماه تولدم بود مرسی از اونایی که تبریک گفتن و مرسی از کسایی که یادشون بودا ولی..........................

خیلی اعصابم خورده همین امروز شش ساعت پیش این داداش کوچیکه احمقم زد یکی از کادوهامو شکست خیلی ناز بود حیف باشه.

و خیلی خیلی بیشتر اعصابم خورده از اینکه گاهی وقتا یه مهمون چقدر میتونه بیموقع بیاد و همه چیزو به هم بریزه..................................

خب عوض این چند وقتی که نبودم و آپ نمیکردم امروز یه پست قشنگ گذاشتم که واقعا خودم بهش اعتقاد دارم شماهام بخونین فکر میکنم بیشترمون با هم هم عقیده باشیم.

 

                                                   یکی بود یکی نبود

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا میفهمم که چرا اول قصه ها میگن: یکی بود یکی نبود.

یکی بود یکی نبود این داستان زندگی ماست

همیشه همین بوده.یکی بود یکی نبود...............

برایم مهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمیگنجد؟؟

و برای بودن یکی, باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود که یکی بود دیگری هم بود...همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه ی کهن برای بودن یکی, یکی را نیست میکنیم از دارایی از آبرو از هستی. انگار که هیچ کس نمی داند جز ما و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه ی کلام اینکه آنکس که نمیداند و نمیفهمد ارزشی ندارد حتی برای زیستن و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم:

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری".................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:19  توسط sara  | 

چرا جوجه از جاده عبور کرد؟؟؟؟؟

سلام ببخشید یه مدت نبودم حسابی سرم شلوغه

تازه یه خبر خوش بالاخره تونستم تو این سن با کمک بابام تمام و کمال رانندگی رو یاد بگیرم ولی چه فایده که تو این سن کسی به من گواهینامه نمیده..................................

 

به نظر شما چرا جوجه از جاده عبور کرد؟

نظر چند تن از مشاهیر رو در این زمینه بخونید و بعد نظر خودتون رو اعلام کنید.

آموزگار: برای آنکه به آنسوی جاده برود

افلاطون: برای رسیدن به فضلیتی بالاتر

ارسطو: طبیعت جوجه ها حکم میکند که از جاده عبور کنند

کارل مارکس: عبور جوجه از جاده یک جبر تاریخی بود

تیموتی لری: چون این تنها گشت و گذاری است که دستگاه حاکم اجازه میدهد

صدام حسین: این کار یک اقدام خودسرانه و خائنانه بود و ما برای حفظ آرمان عربی خود 50 تن گاز اعصاب روی جوجه ریختیم.

 منتظر نظرای قشنگتون هستم بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 15:48  توسط sara  | 

2 × 2

سلام سلام بازم اومدم

امیدوارم حال همگی خوب باشه

این آپم تقریبا جالبه

 

۲ * ۲ به زبان های مختلف

مهندس معمار:( مترش را درمی اورد نقشه اش را پهن میکند و اندازه میگیرد) ۳ متر و ۹۹ سانت

ریاضی دان:(به عالم تفکر فرو میرود و بی توجه به اطراف جواب میدهد) من نمیدانم جواب چیست اما میتوانم بگویم حتما جوابی وجود دارد!

فیزیک دان:(مساله را روی رایانه شبیه سازی میکند و سعی میکند در آزمایشگاه نیز آن را تکرار کند) عددی بین ۹۸/۳ و ۰۲/۴

فیلسوف:(بر و بر سوال کننده را نگاه میکند) منظورت از ۲ * ۲ چیست؟

حسابدار:(همه درها را میبندد دور و بر را دقیق نگاه میکند و آرام میگوید) میخواهی چندتا بشود؟

منطق دان:(صدایش را صاف میکند) اجازه بدهید ابتدا ۲ * ۲ را دقیق تر تعریف کنیم...!

هکر رایانه:(فورا رایانه اش را به کار می اندازد به سایت ناسا نفوذ میکند تا جواب را بیرون بکشد)... .

 منتظر نظرای قشنگتون هستم

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:32  توسط sara  | 

تلویزیون ایران

اول از همه لطف کنید کلا رو قسمت تماس با من نرید.

سلام به همه ی شماها و هم به دوستای بی معرفتم که نه زنگی نه خبری نه نظری هیچی به هیچی...

خب امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام به کام

بازم یه تشکر از دوستای گلی که میان ولی نخونده همینجوری الکی نظر میدن مثلا همین پست قبلیم نظرخواهی بود واسه عنوان وبم که واقعا شرمنده کردین با این پیشنهاداتون...

خب دیگه چیکار کنیم اینجوریاس...

بیخیالش دیگه . این پستم واقعا شرح سریالهای ماه مبارک رمضانه در تلویزیون ایران...

فقط قبلش بگم من هیچگونه قصد توهینی به افراد زیر ندارم و این مطلب فقط برای خندس.

 

طرز تهیه ی سریالهای ماه مبارک رمضان:

۱- روحانی یک عدد

۲-پیرزن سالخورده یک عدد (ترجیحا ثریا قاسمی)

۳-ترک زبان یک عدد نمک سریال

۴-دختر جوان و زیبا دو عدد

۵-پسر جوان و جذاب یک عدد

۶-زن زیبا و معصوم یک عدد (ترجیحا مریم کاویانی)

۷-مرد میانسال یک عدد (ترجیحا امین تارخ)

۸-بهشت زهرا یک بار

۹-امامزاده نامشخص یک بار

۱۰-مسجد بی نام و نشان یک بار

۱۱-جوانان ریش دار با نامهای ائمه و بسیار قابل اعتماد چند نفر

۱۲-جوانان پولدار غیر قابل اعتماد با نامهای اصیل ایرانی چند نفر

۱۳-تعدادی پلیس معتاد اهالی و کسبه محل به مقدار لازم

طرز تهیه :

ابتدا همه را بجز روحانی در قابلمه ریخته و خوب بهم میزنیم تا به اندازه کافی بهم بخورند و بهم بریزند سپس آقای روحانی را به عنوان مشکل گشا وارد قابلمه میکنیم و پس از مدت کوتاهی در قابلمه را برمیداریم و جلوی هفتاد میلیون نفر جمعیت میگذاریم تا حالشو ببرن....

فقط یه خواهش: لطف کنین نخونده نظر ندین.ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 10:58  توسط sara  | 

نظر خواهی

سلام سلام دلم برای همتون تنگ شده بود یه دنیا...

راستش میخواستم یه نظر خواهی کنم واسه عنوان وبم. خیلی مسخرس اصلا نمیدونم این دفتر خاطرات من از کجا به ذهنم رسید؟؟؟؟

آخه نه به وبم میاد. نه به مطالبی که توش مینویسم و نه به...

من که هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم و نتونستم یه اسم قشنگ پیدا کنم که هم با وبم همخوانی داشته باشه و هم جالب باشه.

 ممنون میشم کمکم کنین تا یه عنوان خوب پیدا کنم.

منتظر نظرای قشنگتون هستم.

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:58  توسط sara  | 

بازاریابی

 سلام به همگی دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه.

این پستم خداییش خیلی باحاله حتما بخونین و نظر هم فراموش نشه لطفا.

 

بازاریابی

در دانشگاه آکسفورد استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود:

"شما هم بخونید حتما مفاهیم رو به خوبی درک میکنید حتی اگه هیچی درباره اقتصاد نمیدونید"

 

1-شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله میرین پیشش و میگین : من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

به این میگن بازاریابی مستقیم

 

2- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره. به شما اشاره میکنه و میگه : اون پسر ثروتمندیه باهاش ازدواج کن.

به این میگن تبلیغات

 

3- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو میگیرین.

فردا باهاش تماس میگیرین و میگین : من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

به این میگن بازاریابی تلفنی

 

4- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله کراواتتون رو مرتب میکنید و میرین پیشش اون رو به یک نوشیدنی دعوت میکنید وقتی کیفش می افته از روی زمین برمیدارین. در آخر هم درب ماشین رو براش باز میکنین و اونو به یک سواری کوتاه دعوت میکنید و میگین :

در هر حال من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

به این میگن روابط عمومی

 

5- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید که...

داره به سمت شما میاد و میگه : شما پسر ثروتمندی هستی بامن ازدواج میکنی؟

به این میگن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

 

6- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله میرین پیشش و میگین : من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما میکنه.

به این میگن پس زدگی توسط مشتری

 

7- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

بلافاصله میرین پیشش و میگین : من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

و اون بلافاصله شمارو به همسرش معرفی میکنه.

به این میگن شکاف بین عرضه و تقاضا

 

8- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

ولی قبل از اینکه حرفی بزنید شخص دیگه ای پیدا میشه و به دختره میگه :

من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن.

به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

 

9- شما در یک مهمانی یک دختر بسیار زیبا رو میبینید و ازش خوشتون میاد...

ولی قبل از اینکه بگین : من پسر ثروتمندی هستم با من ازدواج کن همسرتون پیداش میشه...

به این میگن منع ورود به بازار

 

نظر فراموش نشه.مرسی. بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 13:54  توسط sara  | 

کشور ما رو باش...

سلام به همگی دوستای گلم

حالتون خوبه؟؟؟؟

کاش... کاش... کاش خیلی از اتفاقا نمی افتاد ولی دیگه افتاده چیکارش میشه کرد...

خب حالا بیخیال زیاد مهم نیست.

اونروز رفته بودم کتابخونه یه شعر جالب رو تابلو زده بودن نوشتمش.

بخونین ضرر نمیکنین

 

 

                             شعر  ابن یمین

 

آن کس که بداند و بداند که بداند     اسب شرف از گنبد گردون بستاند

آن کس که بداند و نداند که بداند     بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند     لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند     در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

 

                        اما درکشور ما...

 

 آن کس که بداند و بداند که بداند     باید برود غاز به صحرا بچراند

 آن کس که بداند و نداند که بداند     بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند     با پارتی و پول خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند     بر پست ریاست ابد الدهر بماند  

 

منتظر نظراتون هستم. بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:25  توسط sara  | 

لیلی نام دیگر آزادی

سلام سلام

همگی خوبین؟؟؟؟

اصلا حس آپیدن نبود ولی چه میشه کرد!!!

نمیدونستم چی بنویسم یه داستان دیگه از همون کتاب قبلی براتون نوشتم

راستی نظر یادتون نره.

 

  

لیلی نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد. زن زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!!

خدا دنیا را بی زنجیر میخواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر میخواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست.

لیلی میدانست خدا چه میخواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیر هایش راپاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمیخواست زنجیر باشد.

لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:54  توسط sara  |